این بهترین مصراع بیت الغزل عشاق است
دولت عشق به هر بی سر و پایی نرسد
تا که از جانب معشوق نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد
+ نوشته شده در پنجشنبه
1389/06/11ساعت
3:22 PM  توسط الهام
|
he doesn't laugh
he is so angry
but i feel miserable for him
i know that he is passing a hard situation
that thinking about the topic makes him crazier
he expressed that he can't forget
and everytime and every moment
it comes to his mind and he can't throw it out
from his mind
he thinks so deeply that he doesn't understand
what is happening around him
he says nothing
he is quiet
he looks but it's completely obvious
that he is thinking about something else
sometimes he writes something in his notebook
he stares at his pen
and think
his nose is running
and sometimes he coughs
he said something like whispering
that i couldn't understand what he said
but i could understan that
his voise has been damaged because of his cold
he puts his hand at the back of his head
and look strangely
i wanna know
what is happening in his mind
but it's impossible
he stares at
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/02/09ساعت
9:59 PM  توسط الهام
|
می دوزم
شادی را به غم
زیاد را به کم
درخت را به ریشه
گاهی را به همیشه
ستاره را به آسمان
زمین را به کهکشان
کهنه را به نو
خودم را به
تو!
این آخریا نمی دونم دل گیرم یا دلم می گیره!
شایدم دلِ گیرم دل گیره!
چیزی مث love داشتن!
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/12/06ساعت
8:4 PM  توسط الهام
|
یه دفعه وسط حرف زدنم با دیگران به ذهنم میای و من حرفمو نصفه نیمه قطع می کنم
یه دفعه وسط فکر کردن به کارهایی که باید انجامشون بدم و یا حرفایی که باید بزنم به ذهنم میای و اصلا یادم می ره به چی داشتم فکر می کردم
و با انگشتم اسمتو رو هوا می نویسم!
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/10/10ساعت
11:45 PM  توسط الهام
|
شماره آزمایش: آخرین آزمایش
نام اعضای گروه: من و تو
نام استاد راهنما: روزگار
هدف آزمایش: خداحافظی برای همیشه بی خبر از دل یه...!
وسایل مورد نیاز: دو چشم تر و دو چشم بی روح.
شرح آزمایش: سرمو انداخته بودم پایین اومد نزدیک تر دستامو گرفت تو دستاش اما من دستامو از توی دستاش کشیدم و زل زد توی چشمام و گفت چرا سرت پایینه؟ دوست دارم توی چشمام زل بزنی و با چشمات اون دو تا چشمای نازت باهام حرف بزنی مثل همیشه ولی من هنوز سرم پایین بود و به دستاش زل زده بودم اشکم بدون سر خوردن افتاد پایین افتاد روی دستش اشکمو از روی دستش با انگشتای اون یکی دستش پاک کرد. دستشو آورد بالا تا اشکامو از روی گونه ام پاک کنه ولی من رفتم عقب. دستشو انداخت پایین و رفت...!
نتیجه آزمایش: لرزیدن یه دل تنها که تنها راه بروزش اشکه!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/09/06ساعت
11:19 PM  توسط الهام
|
آره، دوست من، بالاخره ما هم بچه دانشگاهي شديم، بهم نخندي ولي من و دوستام و هم كلاسي هام شبيه ترم بالايي ها هستيم ولي وقتي با يه ترم بالايي سلام عليك مي كنيم، سريعا مي فهمن كه ترم اولي هستيم، نمي دونم چرا؟!!
دوست دارم از بچه ها بگم ، اولين كلاسي كه داشتيم فيزيك 1 بود. رفتم سر كلاس، ته كلاس نشستم، من هميشه ته مي شينم، آخه از جلو بدم مياد، فك مي كنم تو دهن استادم. تو كلاس همه ترم اولي بودن به جز يه دختره كه سال پنجم بود و پسرا بهش گفتن مامان بزرگ و يه پسره كه يادم نيست گفت سال چندمه ولي خيلي اس بود با اون پيرن زاقارتش(ساتن بود) حالا بماند چقدر به سوتياش خنديديم مثلا حفظ بود كه استاد جلسات اول چي به بچه ها مي گفت( معلوم نبود چند بار اين درسو افتاده بود). چقدر پسرا چرت و پرت گفتن ، سر تا سر كلاس فقط خنديديم ، من يكي كه آخر كلاس دهنم حالت گرفته بود. ساعت بعدش رياضي 1 داشتيم ، استادش خيلي جدي بود ، هيشكي جرات حرف زدن نداشت.
هفته ي بعد سر فيزيك كلاسمون عوض شد چون ميزايي كه تو كلاس بود واسه بچه هاي معماري بود. تو كلاس جديد ته رديف اول يه دختره نشسته بود كه هر كي مي خواست بره پا تخته بايد اون پا مي شد ، بنده خدا خيلي جاش بد بود ، در كه باز مي شد دقيقا جلو صورتش بود و نمي تونست تخته رو ببينه ، استاد گفت بچه هها هوا گرمه موافقين درو باز كنيم؟ همه گفتن آره ، درو باز كردن ، بيچاره دختره! يه پسره گفت استاد اين خانوم ديگه هيچي نمي بينه ، همه جارو سفيد مي بينه ، يه پسره ديگه گفت از سوراخ در ببين ، كلاس تركيد. بعدش استاد داشت درباره ي سرعت حرف مي زد گفتش فرض كنيد كه دارين با سرعت بالايي توي جاده مي رين يه دفعه يه پسره گفت استاد يه دفعه يه زانتيا سفيد مي بينين ، استاد گفت نه خدا نكنه زبونتو گاز بگير يه پسره ديگه هم گفت استاد پژو هم جديده ها مواظب باشين ، استاد گفت چرت و پرت نگو پژو نداريم ، حال هي پسره مي گفت داريم و استاد قبول نمي كرد يه دفعه يكي ديگه گفت ولش كن بابا بذار بگيرنش ، استاد مرد از خنده ، رفت بيرون يه چند دقيقه بعد دوباره اومد سر كلاس.
يه پسره تو كلاسمونه همش سوال مي پرسه از شانس گندم چند دفعه هم افتاده دقيقا پشت من ، پدرمو در آورد. ديگه مي خواستم يه چيز بهش بگم ، سوالاشم آخه چرته ، صداشم يه جوريه ، فقط خودش مي تونه بفهمه چي مي گه ، يه سره هم واسه حل تمرين پا تخته ست. سر رياضي رفت پا تخته ، يه منفي نذاشته بود يه دونه از اين دختر سوسولا كه نمي شه تو صورتشون نيگا كرد بهش گفت آقاي فلاني منفي نذاشتين ، استاد داشت با بچه هاي ديگه حرف مي زد كه يه دفعه پسره به دختره گفت قربونت برم!!! من و دوستم هاج و واج مونديم ، آخه چقدر آدم مي تونه پررو باشه ، دختره رو كه ديگه نگو شل شد رفت پايين!
پيوست: شما اگه يه چنين آدمي تو كلاستون باشه باهاش چيكار مي كنين؟ تذكر مي دين؟ يا فك مي كنين كه اگه تذكر بدين بدتر لج مي كنه؟
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/08/07ساعت
12:35 PM  توسط الهام
|