تبليغاتX
...!!!
این جا کسی زنده نیست... بروید!

he doesn't laugh

he is so angry

but i feel miserable for him

i know that he is passing a hard situation

that thinking about the topic makes him crazier

he expressed that he can't forget

and everytime and every moment

it comes to his mind and he can't throw it out

from his mind

he thinks so deeply that he doesn't understand

what is happening around him

he says nothing

he is quiet

he looks but it's completely obvious

that he is thinking about something else

sometimes he writes something in his notebook

he stares at his pen

and think

his nose is running

and sometimes he coughs

he said something like whispering

that i couldn't understand what he said

but i could understan that

his voise has been damaged because of his cold

he puts his hand at the back of his head

and look strangely

i wanna know

what is happening in his mind

but it's impossible

he stares at

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/09ساعت 9:59 PM  توسط الهام  | 

می دوزم

شادی را به غم

زیاد را به کم

درخت را به ریشه

گاهی را به همیشه

ستاره را به آسمان

زمین را به کهکشان

کهنه را به نو

خودم را به

              تو!

این آخریا نمی دونم دل گیرم یا دلم می گیره!

شایدم دلِ گیرم دل گیره!

چیزی مث love داشتن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/06ساعت 8:4 PM  توسط الهام  | 

یه دفعه وسط حرف زدنم با دیگران به ذهنم میای و من حرفمو نصفه نیمه قطع می کنم

یه دفعه وسط فکر کردن به کارهایی که باید انجامشون بدم و یا حرفایی که باید بزنم به ذهنم میای و اصلا یادم می ره به چی داشتم فکر می کردم

و با انگشتم اسمتو رو هوا می نویسم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت 11:45 PM  توسط الهام  | 

شماره آزمایش: آخرین آزمایش

نام اعضای گروه: من و تو

نام استاد راهنما: روزگار

هدف آزمایش: خداحافظی برای همیشه بی خبر از دل یه...!

وسایل مورد نیاز: دو چشم تر و دو چشم بی روح.

شرح آزمایش: سرمو انداخته بودم پایین اومد نزدیک تر دستامو گرفت تو دستاش اما من دستامو از توی دستاش کشیدم و زل زد توی چشمام و گفت چرا سرت پایینه؟ دوست دارم توی چشمام زل بزنی و با چشمات اون دو تا چشمای نازت باهام حرف بزنی مثل همیشه ولی من هنوز سرم پایین بود و به دستاش زل زده بودم اشکم بدون سر خوردن افتاد پایین افتاد روی دستش اشکمو از روی دستش با انگشتای اون یکی دستش پاک کرد. دستشو آورد بالا تا اشکامو از روی گونه ام پاک کنه ولی من رفتم عقب. دستشو انداخت پایین و رفت...!

نتیجه آزمایش: لرزیدن یه دل تنها که تنها راه بروزش اشکه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/06ساعت 11:19 PM  توسط الهام  | 

آره، دوست من، بالاخره ما هم بچه دانشگاهي شديم، بهم نخندي ولي من و دوستام و هم كلاسي هام شبيه ترم بالايي ها هستيم ولي وقتي با يه ترم بالايي سلام عليك مي كنيم، سريعا مي فهمن كه ترم اولي هستيم، نمي دونم چرا؟!!
دوست دارم از بچه ها بگم ، اولين كلاسي كه داشتيم فيزيك 1 بود. رفتم سر كلاس، ته كلاس نشستم، من هميشه ته مي شينم، آخه از جلو بدم مياد، فك مي كنم تو دهن استادم. تو كلاس همه ترم اولي بودن به جز يه دختره كه سال پنجم بود و پسرا بهش گفتن مامان بزرگ و يه پسره كه يادم نيست گفت سال چندمه ولي خيلي اس بود با اون پيرن زاقارتش(ساتن بود) حالا بماند چقدر به سوتياش خنديديم مثلا حفظ بود كه استاد جلسات اول چي به بچه ها مي گفت( معلوم نبود چند بار اين درسو افتاده بود). چقدر پسرا چرت و پرت گفتن ، سر تا سر كلاس فقط خنديديم ، من يكي كه آخر كلاس دهنم حالت گرفته بود. ساعت بعدش رياضي 1 داشتيم ، استادش خيلي جدي بود ، هيشكي جرات حرف زدن نداشت.
هفته ي بعد سر فيزيك كلاسمون عوض شد چون ميزايي كه تو كلاس بود واسه بچه هاي معماري بود. تو كلاس جديد ته رديف اول يه دختره نشسته بود كه هر كي مي خواست بره پا تخته بايد اون پا مي شد ، بنده خدا خيلي جاش بد بود ، در كه باز مي شد دقيقا جلو صورتش بود و نمي تونست تخته رو ببينه ، استاد گفت بچه هها هوا گرمه موافقين درو باز كنيم؟ همه گفتن آره ، درو باز كردن ، بيچاره دختره! يه پسره گفت استاد اين خانوم ديگه هيچي نمي بينه ، همه جارو سفيد مي بينه ، يه پسره ديگه گفت از سوراخ در ببين ، كلاس تركيد. بعدش استاد داشت درباره ي سرعت حرف مي زد گفتش فرض كنيد كه دارين با سرعت بالايي توي جاده مي رين يه دفعه يه پسره گفت استاد يه دفعه يه زانتيا سفيد مي بينين ، استاد گفت نه خدا نكنه زبونتو گاز بگير يه پسره ديگه هم گفت استاد پژو هم جديده ها مواظب باشين ، استاد گفت چرت و پرت نگو پژو نداريم ، حال هي پسره مي گفت داريم و استاد قبول نمي كرد يه دفعه يكي ديگه گفت ولش كن بابا بذار بگيرنش ، استاد مرد از خنده ، رفت بيرون يه چند دقيقه بعد دوباره اومد سر كلاس.
يه پسره تو كلاسمونه همش سوال مي پرسه از شانس گندم چند دفعه هم افتاده دقيقا پشت من ، پدرمو در آورد. ديگه مي خواستم يه چيز بهش بگم ، سوالاشم آخه چرته ، صداشم يه جوريه ، فقط خودش مي تونه بفهمه چي مي گه ، يه سره هم واسه حل تمرين پا تخته ست. سر رياضي رفت پا تخته ، يه منفي نذاشته بود يه دونه از اين دختر سوسولا كه نمي شه تو صورتشون نيگا كرد بهش گفت آقاي فلاني منفي نذاشتين ، استاد داشت با بچه هاي ديگه حرف مي زد كه يه دفعه پسره به دختره گفت قربونت برم!!! من و دوستم هاج و واج مونديم ، آخه چقدر آدم مي تونه پررو باشه ، دختره رو كه ديگه نگو شل شد رفت پايين!

پيوست: شما اگه يه چنين آدمي تو كلاستون باشه باهاش چيكار مي كنين؟ تذكر مي دين؟ يا فك مي كنين كه اگه تذكر بدين بدتر لج مي كنه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت 12:35 PM  توسط الهام  | 

تولدم مبارک...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 11:15 AM  توسط الهام  | 

-تو:نگفتی بالاخره نظرت چی شد؟

-من:(سرمو انداختم پایین و زل زدم به دستام که قلاب شده رو زانوهام بودن که ناخواسته اشکم بدون سرخوردن رو گونه هام به روی دستام افتادن که تو گفتی  ببینمت و دستتو گذاشتی زیر چونم و سرمو آوردی بالا ولی من همچنان چشامو به دستام دوخته بودم که...)

-تو: داری گریه می کنی؟  دیوونه! آخه چرا؟از دست من ناراحت شدی؟ آخه من که چیزی نگفتم!

-من:(همون طوری که به دستام زل زده بودم بهش گفتم: )تو واقعا نمی دونی جواب من چیه؟

ـتو:چرا خوب راستش می دونم ولی دوست دارم که از زبون خودت بشنوم!

-من:می ترسم!...می ترسم که طاقتشو نداشته باشم!

-تو:طاقت چیو؟

-من: طاقت این که...طاقت این که وقتی تو چشات زل می زنم دلم بلرزه وقتی دستاتو تجربه می کنم دلم بلرزه یا حتی وقتی شونه به شونت باهات راه می رم یا وقتایی که بهت فکر می کنم...!(سرمو که آوردم بالا دیدم که زل زدی بهم یه لبخند قشنگ رو لباش نقش بست)

-تو:دوستت دارم ولی امیدوارم که دل کوچیکت آتیش نگیره!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/06ساعت 4:6 AM  توسط الهام  | 

رو تختم نشستم

تکیه دادم به دیوار

زانوهامو گرفتم تو بغلم

و سرمو گذاشتم رو زانوهام

یه دفعه ای یه جوری شدم

یه ان قلبم سوخت

سرمو از رو زانوهام بلند کردم

حرارتشو با تموم وجودم می تونستم حس کنم

و فکر کردم یعنی می شه؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/12ساعت 3:46 PM  توسط الهام  | 

خیلی دوست دارم که اون چیزی که تو دلمه رو بنویسم ولی چنین چیزهایی رو نمی شه رو کاغذ آورد. دوباره نوزدهم بهمن اومد روزی که...! نمی دونم باید تو این روز خوشحال باشم یا ناراحت ولی فکر می کنم که باید خوشحال باشم ولی نمی دونم که چرا نیستم حتی اون تبسم همیشگی رو هم از دست دادم. دلم می خواد داد بزنم ولی نمی تونم دلم می خواد به همه بگم ولی نمی تونم. کاشکی حداقل...! 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/19ساعت 7:57 AM  توسط الهام  | 

تا حالا شده حوصله هیچ چیز و هیچ کسو نداشته باشی ولی یه حرف تو دلت مونده باشه که دوست داشته باشی به یکی بگی ولی هیچ کسو پیدا نکنی و در حال ترکیدن باشی؟در این مموقع ست که به کاغذ و قلم رو میاری چون این ترین دوستاتن و تمام حرفاتو با جونو دل گوش می دن. من این حسو تجربه کردم دوست داری داد بزنی ولی نمی تونی دوست داری همه چیزو بهم بریزی هر چی اطرافتت رو بشکونی تمام دفتراتو پاره کنی یا این که یه دفتر برداری و با حرص توش خط بکشی بلکه حرصت خالی شه و لی چه فایده...! بازم اون حس تو وجودت و افکارت هست می خوای از تو ذهنت پرتش کنی بیرون ولی دوباره خودش بر می گرده. کاری جز اشک ریختن برات نمی ذاره با گوشه ی آستینم اشکامو پاک می کنم تا اگه کسی اومد تو اتاق متوجه اشک ریختنم نشه ولی چه فایده که دوباره سرازیر می شه...! آخر سر ناچاری می ری دستشویی(روم به دیفال گلاب به روتون) یه نیم ساعتی اون جایی یه دل سیر گریه می کنی بعدش با چشای پف کرده میای بیرون. سعی می کنی ناراحتیت بروز نکنه و یه لبخند همیشه رو للبت باشه ولی از درون خوردی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 2:1 PM  توسط الهام  |