he doesn't laugh
he is so angry
but i feel miserable for him
i know that he is passing a hard situation
that thinking about the topic makes him crazier
he expressed that he can't forget
and everytime and every moment
it comes to his mind and he can't throw it out
from his mind
he thinks so deeply that he doesn't understand
what is happening around him
he says nothing
he is quiet
he looks but it's completely obvious
that he is thinking about something else
sometimes he writes something in his notebook
he stares at his pen
and think
his nose is running
and sometimes he coughs
he said something like whispering
that i couldn't understand what he said
but i could understan that
his voise has been damaged because of his cold
he puts his hand at the back of his head
and look strangely
i wanna know
what is happening in his mind
but it's impossible
he stares at
شادی را به غم
زیاد را به کم
درخت را به ریشه
گاهی را به همیشه
ستاره را به آسمان
زمین را به کهکشان
کهنه را به نو
خودم را به
تو!
این آخریا نمی دونم دل گیرم یا دلم می گیره!
شایدم دلِ گیرم دل گیره!
چیزی مث love داشتن!
یه دفعه وسط فکر کردن به کارهایی که باید انجامشون بدم و یا حرفایی که باید بزنم به ذهنم میای و اصلا یادم می ره به چی داشتم فکر می کردم
و با انگشتم اسمتو رو هوا می نویسم!
نام اعضای گروه: من و تو
نام استاد راهنما: روزگار
هدف آزمایش: خداحافظی برای همیشه بی خبر از دل یه...!
وسایل مورد نیاز: دو چشم تر و دو چشم بی روح.
شرح آزمایش: سرمو انداخته بودم پایین اومد نزدیک تر دستامو گرفت تو دستاش اما من دستامو از توی دستاش کشیدم و زل زد توی چشمام و گفت چرا سرت پایینه؟ دوست دارم توی چشمام زل بزنی و با چشمات اون دو تا چشمای نازت باهام حرف بزنی مثل همیشه ولی من هنوز سرم پایین بود و به دستاش زل زده بودم اشکم بدون سر خوردن افتاد پایین افتاد روی دستش اشکمو از روی دستش با انگشتای اون یکی دستش پاک کرد. دستشو آورد بالا تا اشکامو از روی گونه ام پاک کنه ولی من رفتم عقب. دستشو انداخت پایین و رفت...!
نتیجه آزمایش: لرزیدن یه دل تنها که تنها راه بروزش اشکه!
تولدم مبارک...!
-من:(سرمو انداختم پایین و زل زدم به دستام که قلاب شده رو زانوهام بودن که ناخواسته اشکم بدون سرخوردن رو گونه هام به روی دستام افتادن که تو گفتی ببینمت و دستتو گذاشتی زیر چونم و سرمو آوردی بالا ولی من همچنان چشامو به دستام دوخته بودم که...)
-تو: داری گریه می کنی؟ دیوونه! آخه چرا؟از دست من ناراحت شدی؟ آخه من که چیزی نگفتم!
-من:(همون طوری که به دستام زل زده بودم بهش گفتم: )تو واقعا نمی دونی جواب من چیه؟
ـتو:چرا خوب راستش می دونم ولی دوست دارم که از زبون خودت بشنوم!
-من:می ترسم!...می ترسم که طاقتشو نداشته باشم!
-تو:طاقت چیو؟
-من: طاقت این که...طاقت این که وقتی تو چشات زل می زنم دلم بلرزه وقتی دستاتو تجربه می کنم دلم بلرزه یا حتی وقتی شونه به شونت باهات راه می رم یا وقتایی که بهت فکر می کنم...!(سرمو که آوردم بالا دیدم که زل زدی بهم یه لبخند قشنگ رو لباش نقش بست)
-تو:دوستت دارم ولی امیدوارم که دل کوچیکت آتیش نگیره!
تکیه دادم به دیوار
زانوهامو گرفتم تو بغلم
و سرمو گذاشتم رو زانوهام
یه دفعه ای یه جوری شدم
یه ان قلبم سوخت
سرمو از رو زانوهام بلند کردم
حرارتشو با تموم وجودم می تونستم حس کنم
و فکر کردم یعنی می شه؟؟؟